وقتی روز به روز بزرگتر میشوی

مشکل بزرگ شدن نیست؛ مشکل فراموش کردنه

این وبلاگ دیگر به روز نمی شود.

/ بازدید : ۳۶۷
این وبلاگ دیگر به روز نمی شود.
همه ی مطالب دوره ی اول وبلاگ که به صورت پیش فرض در آمده بودند، باز شده.

وبلاگ اصلیِ من : wholelife.blog.ir
نویسنده : فاطمه .ح ۱۶ نظر ۷ لایک:) | ۳ دیس لایک:( |

شام آخر

/ بازدید : ۲۷۸


پذیرش مصرف نکردن لبنیات و تخم مرغ توسط من در خانواده چندان خوب پیش نرفت و یکی دو روزِ پیش دعوای کاملی کردیم. شروع این دعوا آن جایی بود که برادرم به من گفت فاطمه بیا میز را تمیز کن، جا کم است. من هم در حالیکه سعی میکردم خودم را از روی کاناپه و ذهنم را از دنیای مجازی بکَنَم، رفتم سراغ میز و وسایلی را که بهشان اشاره کرده بود در جای خودشان، توی کابینت و یخچال گذاشتم. دوباره برگشتم سرجایم و لم دادم. برادرم با عصبانیت گفت فقط همان چیزهایی را که بهت نشان دادم جا به جا کردی؟ پاشو چرا نشستی؟ دوباره بلند شدم، ترشی بادمجان را در یخچال گذاشتم. دو دقیقه بعد برادرم در حالی که به شدت عصبانی بود گفت اصلا حواست به ما نیست/ من یک کاری ازت خواستم درست انجام ندادی/ و از این حرف ها.
قضیه این بود که من ظرف رب قایم شده پشت دیگ پلویِ ناهار را ندیدم و خیال کردم دیگر روی میز چیز خاصی برای جا به جا کردن نیست. همان ظرف رب را یک سره توی سرم کوبید و کاملا از کوره در رفت. بعد هم مخالفت ها با گیاهخواری شروع، و از جهات مختلف به من نقد وارد شد.

-چرا اینقدر تو نت هستی ( نکه تو نیستی؟)
- دو کلمه با ما حرف نمیزنی (این یکی را قبول دارم که همه اش هم به من برنمی گردد.)
- چرا تنبلی میکنی (دوست ندارم اتاقم را تمیز کنم، با همین وضعیت برای من الهام بخش است!)
-روی حرف مادرت حرف میزنی (برادرم یکجوری این را گفت که انگار خودش هیچوقت روی حرف مادر حرف نمیزند)
-صورتت لاغر شده زرد شدی (مادر + اقوام)
-این مسخره بازی ها چیه یعنی من باید برای تو لازانیای جدا درست کنم؟ ( این برادر من یک لازانیا میخواهد درست کند، کل خانواده را متشنج میکند)
- کاری میکنم که تنهایی همه ی این پنیر پیتزا رو بخوری (هرهرهر)
من درحالی که اشک می ریختم گفتم اصلا برای من درست نکن، گشنه ام نیست! حالا ادامه اش را اینطور تصور کنید که مادر سعی در پادرمیانی دارد، برادر اول به برادر دوم می گوید خودت چه کار میکنی که به این بچه گیر میدی، خودت هم تنبلی و ...، من هم جواب هایی میدهم که به مذاق برادر دوم خوش نمی آید و این قائله ادامه پیدا می کند...
خلاصه بعد از مدتی غر زدن ها کاهش پیدا کرد و برادر دوم در سکوت و اندکی حرف های خاله زنکی مامان شام را آماده ساخت. برای من هم در یک ظرف جدا لازانیا با مواد بدون پنیر پیتزا پخت و صدایم زد که بروم سرِ میز. لا به لای تعریف و تمجید و انتقاد های خانواده از لازانیای برادر، من هم شامم را خوردم و این ماجرا به پایان رسید.
نویسنده : فاطمه .ح ۱۸ نظر ۶ لایک:) | ۰ دیس لایک:( |

برای ثبت بعضی چیزها

/ بازدید : ۲۹۶
1. استارت گیاهخواری 14 تیر بود. تا امروز 55 روز است که لب به گوشت های مختلف نزده ام. چند هفته ای هم میشود که تخم مرغ و لبنیات حیوانی مصرف نمی کنم. از خودم راضی ام، عمیقا و قلبا از اینکه در این سن به این نتیجه رسیده ام خشنودم. 
در یکی از کامنت ها به پریسای وبلاگ حبه ی انگور گفتم که احتمالا هرگز به خام گیاهخوار شدن فکر نخواهم کرد، ولی می بینم هر چه بیشتر میگذرد، بیشتر به این روش علاقه پیدا می کنم. اما حداقل یکی دو سال دست نگه می دارم تا در همین وضعیت وگان تجربیاتم را بالاتر ببرم. باید یک مدتی بگذرد تا یک پست کامل را به این موضوع اختصاص دهم. 
 
2. میم همکلاسی خانم نون در کلاس نهم ب هست. خانم ن سرماخورده بود و میم ویروس سرماخوردگی را از او گرفت. میم در کلاس زبان دقیقا کنار من می نشیند. حقیقتا که سرماخوردن در تابستان بدترین نوع سرماخوردگی ست. وقتی به این نتیجه رسیدم که ساعت 4 و نیم بامداد امروز، بخاطر گرفتگی حلق و بینی از خواب بیدار شدم و آن ها را شست و شو دادم. تا الان هم به شدت کسل و بی حوصله شده ام و اصلا اعصاب درس خواندن برای امتحان فیزیک فردا را ندارم. 

3. از وقتی یادم می آید غیبت در مدرسه و کلاس زبان برای من مثل یک اشتباه یا گناه بزرگ تلقی می شد. البته حرف های افراد خانواده و تاکیدشان برای غیبت نکردن در کلاس زبان بی تاثیر نبود و به خاطر همین دلایل فکر نمیکنم بیشتر از تعداد انگشتان یک دست در همه ی ترم های کلاس زبان غیبت داشته باشم. ابن درخالی است که دانش آموز در هر ترم اجازه ی 4 جلسه غیبت را دارد. 

4. فردا، دوشنبه، بعد از امتحان فیزیک، احتمالا از عصر تا غروب در یکی از تالارهای شرق گیلان مدرسه جشن سمپادی را که به خاطر ماجرای آن دختر (که یادم رفت بگویم خودش هم حدود یک ماه بعدش به دلیل خونریزی مغزی و دوام نیاوردن در جراحی آخرش، فوت شد،) لغو کرده بود، برگزار می کند. 
دقیقا روزی که من از عصر تا غروب کلاس زبان دارم. 

5. فیلم هایی که جدیدا دیدم : پاندای کونگ فو کار3 ، حالا منو میبینی2 ، پِلِه (داستان زندگی بازیکن مشهور فوتبال)، آقای هولمز (داستانی متفاوت از شرلوک هلمزی که سن زیادی هم دارد)، کتاب جنگل، راچت و کلنک (نسبتا تکراری) ، من بعد از تو (خوشم نیامد)، سینگ استریت (ترجیح میدادم آخرش همه چیز با خوبی و خوشی تمام نشود) ، آدم های خوب (the nice guys)، داف (کمدی) و یکی دو تا که نام نمی برم. 

6. کلکسیون امضاها کنسل شد. من دلم میخواهد از خیلی ها امضا بگیرم. ولی این کار خیلی خیلی سخت است، ترجیح میدهم یا انجامش ندهم یا کامل ایده ام را اجرایی کنم. 

این وبلاگ بخاطر سرویس دهنده اش (بلاگ اسپات) فیلتر است. 
نویسنده : فاطمه .ح ۲۰ نظر ۳ لایک:) | ۰ دیس لایک:( |

ای کاش تو معلم شیمی من بودی

/ بازدید : ۲۷۳
کم برایم اتفاق نیوفتاده که در دلم یا حتی با صدای بلند خواسته باشم زمان به عقب برگردد تا چیزی را درست کنم. چیزی در قالب یک کلمه، رفتار، نوشته، احساس، زمان بندی و هزاران مورد دیگر.
در حقیقت خیلی از آن لحظات من صرفا ترجیح می دادم که زمان جور دیگری رقم می خورد اما با این حال چندان هم برایم مهم نبود که فلان اتفاق نیوفتاد یا اینکه من باعث شدم چیزی پیش بیاید. البته گاهی لا به لای این خواسته های متظاهر که خودشان را مانند آرزوهای قلبی آدم جا می زنند، موقعیت هایی پیش می آید که باعث می شود وسط یک بعد از ظهر نسبتا گرم به جزوه ی شیمیِ امتحان فردا نگاه کنم و حتی با اینکه می دانم اگر او هنوز پیشم بود جزوه ی قطور تر و فهمیدنی تری انتظارم را می کشید، به روزی که اجازه دادم گمان کند برای هیچکس مهم نیست فکر، و از ته قلب آرزو کنم که : کاش آن روز جور دیگری رقم میخورد. 


+ شرح حالی از نگارنده در حالیکه هنوز شک دارد، به دبیر شیمی سابقه ش پی ام بدهد "دلمان برایتان تنگ شده خانوم! :)" یا نه. 
(سلام ماه شهریور؛ سلام اتفاقهای جدید)
نویسنده : فاطمه .ح ۱۷ نظر ۶ لایک:) | ۰ دیس لایک:( |

بهترین استادهای مدیتیشنی که طبیعت به من هدیه کرده است.

/ بازدید : ۲۷۲

به صورت چهارزانو نشستم و کمرم را صاف کردم. قبل از اینکه به دست هایم حالت دهم، یکی دو بار سرفه کنان صدای خش دارم را تنظیم نمودم و بعد پشت دستها را روی نوک زانوی خم شده ام قرار داده و سعی کردم هر چه قدر که میتوانم در وضعیت لوتوس قرار گیرم. اما قبل از اینکه دم و بازدم را شروع کنم، لحظه ای که انگشتانِ شست و سبابه را روی هم قرار دادم، چیزی باعث بهم خوردن تمرکزم شد. پوسته پوسته شدن دو انگشت شست و سبابه ی دست راست، شبیه روی هم قرار گرفتن صفحه های پوستیِ خشک بدون گرما و احساسی است که بدجور حواس پرتی ایجاد میکنند.  
سعی کردم تمرکزم را با این چیزها از دست ندهم و زودتر تنفس را شروع کنم. پس انگشت هایم را روی هم قرار دادم، کمرم را که حالا کمی افتاده شده بود صاف کردم، شانه هایم را بالا گرفتم و هوا داخل ریه هایم شد. دم، بازدم، دم، بازدم، تصور میکردم رو به روی خودم نشسته ام و به مدل نفس کشیدنم نگه میکنم، ذهنم به سمت ویدئوی مدیتیشن که درباره ی بهترین محل مدیتیشن حرف می زد ، منحرف شد؛ از خودم پرسیدم آیا مدیتیشن در حیاط خانه و در زاویه ای که تنظیم شده تا هیچ کسی حتی از پنجره ی خانه آن را نبیند کار درستی است یا نه؟
قبل از اینکه بیشتر درگیر شوم، آن افکار را کنار زدم و سعی کردم روی شش هایم که خودشان را از هوا پر و خالی میکردند زوم کنم. 
بعد از یک دقیقه متوجه شدم بجای اینکه تمام افکارم را روی دم و بازدم گرد هم بیاورم، درحال فکرکردن به مکالمه ی دیشب با فلانی و حرف ناراحت کننده ی او هستم. سعی کردم اوضاع را رو به راه کنم.  ولی بعدش مثل تمام آن وقتهایی که ناگهان وسط آهنگ دلخواهم میزنم بعدی، ضبدر پنجره ی فیلم مورد علاقه ام را نزدیکِ اوج داستان در دومین بار تماشا کردن میفشارم و کتابی را که موقع خواندن ستایش میکنم "زارت" می بندم،  از حالت لوتوس در آمدم.  وضعیت کمرم را به حالت خمیده تغییر دادم و به گربه ی تیره ی متمایل به بورِ شکم سفیدی که سنی حدود 1 سال داشت، رو به رویم نشسته بود و در عمق نگاهش "چیه تا حالا گربه ندیدی؟" موج می زد، خیره ماندم.
بعد از چند لحظه چشمهایش را بست و به آرامشِ مخصوصی که در هر گربه ای جاری است پناه برد. همیشه یکی از موضوعات مورد علاقه ی من درباره ی گربه ها همین آرامش بی نظیرشان است که از آنها یک پا بودا می سازد. اگر تابحال توجه کرده باشید گربه های سن بالاتر مدت طولاتی ای در این حالت می مانند و چیزهای عادی آن ها را از تمرکز بی حد و اندازه شان دور نمی کند. مثلا هیچ وقت پیش نمی آید که آقای بداخلاق با نسیم تابستاتی که برگ ها رو از این سر حیاط به آن سر حیاط می برد از حالت آرامش خودش بیرون بیاید در حالیکه وقتی آن گربه ی یکساله را حین وزیدن نسیم تماشا می کردم متوجه جنبیدن بیش از حد گوش هایش شدم که حواسش را پرت کرد. بعد سنگ ریزه ی نسبتا کوچکی با باد حرکت کرد و از جلویش رد شد، یکبار دیگر آن گوش ها تکان خوردند و بار سوم، وقتی که آقای بداخلاق دو کنان به سمتم آمد تا نوازشش کنم، آنقدر حواسش پرت شد که دیگر نتوانست آن وضعیت را حفظ کند و چشمهایش را با بداخلاقی باز کرد و چند لحظه ی بعدش دوباره بست. 

 میخواهم قبل از اینکه به من گوشزد کنید که گربه ها در اصل سعی دارند بخوابند ولی مدیتیشن در انسان در هوشیاری صورت میگیرد، خودم این نقد را به متنم وارد کنم؛هاهاها!
خب این نقد از نظر من رد می شود چون گربه ها آنقدر گوش های تیزی دارند که حتی اگر واقعا هم به خواب رفته باشند در حین خواب صداها را می شنوند و متوجه اند که چه چیزی در حال اتفاق افتادن است و حتی گوش هایشان هم میجنبد اما به مقدار تمرکزشان بستگی دارد که چه صدا و اتفاقی باعث از خواب بیرون آمدن، باز شدن چشمها و تند تند شدن سرعت قلبشان شود. 

نویسنده : فاطمه .ح ۷ نظر ۶ لایک:) | ۰ دیس لایک:( |
About Me
این گونه اگر رفتم از این خاک
زِ من یاد کنید.
هر جا که پرنده ای بِشُد در قفس
آزاد کنید.
هر جا که دلی شکسته دید ز غم،
شاد کنید.
هر جا به خرابه ای رسیدید
آباد کنید.
اینگونه اگر رفتم از این خاک
زِ من یاد کنید..

همای و مستان/ زِ من یاد کنید


+پشت هر وبلاگی یک "به نظر من" بزرگ وجود دارد.

+شعر و متن و نه ای کاشِ قسمتِ موضوعات مربوط به نوشته های قدیم است. گلچین شده.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان